![]() |
![]() |
|
| www.sahelearamesh.blogfa.com |
|
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد. گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند. -این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. خداوند سری تکان داد و فرمود:بله. یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان. یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد. فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید . خداوند فرمود:نمی شود !! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم. از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد. فرشته نزدیک شد و به زن دست زد. اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی . بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است. فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟ خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا'' حیرت انگیزند. زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند. همواره بچه ها را به دندان می کشند. سختی ها را بهتر تحمل می کنند. بار زندگی را به دوش می کشند، ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند. وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند. وقتی خوشحالند گریه می کنند. و وقتی عصبانی اند می خندند. برای آنچه باور دارند می جنگند. در مقابل بی عدالتی می ایستند. وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند. بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند. برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند. بدون قید و شرط دوست می دارند. وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند. در مرگ یک دوست، دل شان می شکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند، با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند. آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید. قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد فرشته پرسید:چه عیبی ؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/02/14ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس تنگ اتاقم دلتنگ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/12ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
گروهی کوهنورد ، راهشان را گم میکنند و به شب میخورند. غاری میبینند و تصمیم میگیرند شب را در آنجا سپری کنند. آنجا آتشی روشن میکنند و گرد آن به صحبت مینشینند. در لحظهای که همهشان ساکت میشوند، ناگهان از اعماق غار صدای مرموزی به گوششان میرسد. همگی با کنجکاوی و حیرت به هم نگاه میکنند. یکی از آنها که از بقیه کنجکاوتر بود بلند شد و چند قدمی به سمت منبع صدا حرکت کرد. اما در راه دلهرهی عجیبی به جانش افتاد و برگشت پیش بقیه. کلی به آنها اصرار کرد تا بالاخره راضیشان کرد با هم بروند و از ِسرّ صدا سر در بیاورند. همان طور که مشعل به دست پیش میرفتند صدا بلندتر و واضحتر میشد. تا اینکه بالاخره به دروازهای رسیدند که بالای آن کتیبهای بود، روی کتیبه نوشته بود :" ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگهدار و به او دست نزن دیگر نمیتوان به او کمک کرد."با تعجب نگاهی رد و بدل میکنند و باز صدا به گوششان میرسد. این بار دیگر میشد تشخیص داد که صدا، ناله ناامیدانهء یک زن است. با هم از دروازه عبور میکنند و آنگاه با صحنه شگفتی روبرو میشوند.تالاری بزرگ که در مرکز آن شیئی درخشان جلوه نمایی میکرد.کمی که جلو رفتند آن شیئ را تشخیص دادند، پیکر عریان زنی که به صلیب کشیده شده بود. زخمهای شلاق و شکنجه در جای جای بدنش دیده میشد. اما اینها ذرهای از زیبایی تابناک آن زن کم نمیکرد. زن بیجان به نظر میرسید. سرش روی شانهاش افتاده بود و چشمان زیبایش، نیمه باز، به زمین خیره شده بود. آن چنان وسوسه کننده بود که بیشتر افراد جمع نمیتوانستند چشم از او بردارند. اما یکی از آنها ناگهان فریاد هراس آلودی سر داد و باعث شد دیگران به خود بیایند. او به زمین زیر پایشان اشاره کرد، آنجا پر بود از اسکلتهای پوسیده و جمجمههای خیرهء بدون چشم. همه را وحشت برداشت.اما وقتی دوباره چشمشان به پیکر بهشتی زن افتاد، دوباره مبهوت زیبایی شهوانی او شدند. یکی دو تا از آنها پیراهنشان را در آوردند و پیکر زن را در آغوش کشیدند و از لبانش بوسه ربایی کردند. بقیه هم به دنبال آنها مشغول شدند. هر کس برای رسیدن به زن، دیگری را هل می داد و نزاع کوری در جریان بود. همه مشغول عشق بازی بودند الا یک نفر که به جمجمهها زل زده بود و به کتیبه ورودی تالار فکر میکرد: ای رهگذر! جوانمرد باش و ناموس مرا حرمت نگه دار و به او دست نزن... دیگر نمیتوان به او کمک کرد.او ناگهان مثل مار گزیدهها فریاد کشید و به دوستانش گفت دست نگه دارید. اما آنها بیتوجه به او به کارشان ادامه میدادند. وقتی همگی ارضا شدند، نشستند و به پیکر زن چشم دوختند. مرد هوشیار با اضطراب به دوستانش چشم دوخت. دید که انگار پوست های دستها، صورت وبدنشان در حال خشک شدن است. ناگهان یکی از آنها فریاد وحشتناکی کشید. شروع کرد به دست کشیدن به صورت و بدنش و مدام داد میزد " سوختم! سوختم!..."کم کم فریادهای بقیه هم بلند شد. همه گی ضجه میزدند و دود از پوستشان بلند میشد.مرد هوشیار جرأت نمیکرد به هیچ یک نزدیک شود. آنها ذره ذره جلوی چشمان او سوختند و آب شدند و جز اسکلتی از آنها باقی نماند.او نا امید و وحشت زده راه برگشت پیش گرفت. هنگام خروج از تالار با کتیبه دیگری که در این سوی دروازه نصب شده بود مواجه شد. روی آن نوشته شده بود:"ای جوانمرد اینکه تو زنده از این تالار خارج میشوی نشان میدهد که آن مجسمه زهر آلود را لمس نکردهای و اکنون میتوانی به زندگی ادامه دهی. اما بد نیست بفهمی که این نفرین چه دلیلی داشته و آن استخوانهای نگون بخت چرا به این وضع افتادند. من کیمیاگری جوان بودم و همچون هر جوانی، دل به زیبارویی بستم. او هم به من دل باخت و سرای عشقمان را برپا کردیم. روزی زمستانی و سرد بود آن روز که گروهی راهزن، گذرشان به کلبه کوچک ما افتاد. دست و پای مرا بستند و جلوی چشم من ، معبودم را به آن حال و روزی که دیدی انداختند، به او تجاوز کردند و مارا دست و پا بسته رها کردند تا او از رنج و من از غم بمیریم. او مُرد اما کسانی مرا نجات دادند.و از آن پس زندگی من فقط یک معنی داشت و آن انتقام بود. آن هم نه فقط از آن راهزنان، بلکه از همه راهزنصفتان... زهری ساختم و به طریقی به آن راهزنان خوراندم.اما آرام نگرفتم و این تالار را ساختم و آن مجسمه زهر آلود را آنجا نهادم تا انتقام معبودم را از تاریخ و از بشریت بگیرم. اکنون برو و راز مرا مکتوب بدار."
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/11ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
¯` •.¸(¯` •.¸*♥♥♥♥*¸.• ´¯)¸.• ´¯) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
__________**_____*__*____________ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
♥ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
Az To gozashtan sakhte , ba to naboOodan Darde , Vase Man.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
هرانچه که داری زاییده فکر توست
خوب بیندیش تا بهترین ازآن تو باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/06/27ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
اگه پرواز دل من روی یک خط غمه
اگه طول خط عمرم پره از پیچ و خمه باید از جاده غم یه درس عبرت بگیرم توی این راه بمونم عشقمو پس بگیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
): خداوندا اگر روزي بشر گردي زحال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني كه انسان بودن و ماندن چه دشوار است چه زجري مي كشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/20ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
تو كوچه باغ آسمون خودمو تنه ديدم
ديدم دلم خيلي گرفته تو كوچه باغ كه بودم يهو تنهاييو ديدم اونم تنها بود ولي نه به اندازه من باهاش سر صحبتو باز كردم ديدم از تنهاييش رازيه آخه اون كه مثه ما آدم نيست كه بدونه تنهايي چيه چيه به روز آدم مياره تنهايي آخه بد درديه آدم پيش آدما باشه ولي باز تنها باشه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/23ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
نامه نویس اینو بنویس
عاشقی الان مزخرفه بنویس هرکیو که بش دل می بندی تورو یه روز فراموش می کنه تورو از یاد می بره بنوسی خر نشی عاشق بشی عاشقی یه سرابه یه دروغه اصلا دنیا دروغه زندگی پوچه بنویس عاشقی اما نداره عاشقي چیه؟ عاشق كيه ؟ نامه نویس اینو بدون زندگیم خیلی بی رنگ شده بدون دلم گرفته خدا منو از یادش برده گریه گریه گریه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/23ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
كوچه بي تو،مهتاب شبي بازاز آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال توگشتم، شوق ديدارتو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. درنهانخانه جانم گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره پيچيد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد كه شبي باهم آز آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام خوشه ماه فروريخته درآب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب وصحرا و گل وسنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد: تو به به من گفتي: -( از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند براين آب نظركن ، اب آيينه عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا، كه دلت با دگران است! تافراموش كني ،چندي از اين شهر سفر كن) با تو گفتم: (حذر از عشق)؟؟ ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد. چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم... باز گفتم كه:(( تو صيادي و من آهوي دشتم)) تا به دام تودر افتادم همه جا گشتم وگشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ، ناله تلخي زد وبگريخت... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيدكه:دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب وشبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني دگر از آن كوچه گذر هم... بي تو، اما، به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/21ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
وقتی دل گرفت و مرد هیشکی نبود ببینه اصلا چی شد چی نشد
نمیدونم آخرش چرا اینجوری شد؟ تو می دونی؟ وقتی دل بگیره گرفته هیشکی نمی تونه تورو دوباره زنده کنه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/02/26ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گلواربه پايم شكستي قلم زد نگاهت به نقش آفريني كه صورتگري را نبود اين چنيني پريزاد عشقو مهاسا كشيدي خدا را به شور تماشا كشيدي تو دونسته بودي چه خوش باورم من شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي تاب تا گفتم دلت كو تو گفتي كه دریاب قسم خوردي برماه كه عاشقتريني توي جمع عاشق تو صادق تريني همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت گذشت روزگاري ازون لحظه ناب كه معراج دل بود به درگاه مهتاب درون درگه عشق چه مهتاج نشستم تو هرشام مهتاب به يادت شكستم تو از اين شكستن خبر داري يا نه؟ هنوز شور عشقو به سر داري يا نه؟ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري من اون ماهو دادم به تو يادگاري |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/06/04ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
بي تو دردم اما خاموش بي تو اشكم اما پر جوش نكنه با اين همه عشق شدم از يادت فراموش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/30ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
هرچي غم بود جلو پام سد شد ماهو از نگاه من دزديد ابری که از آسمون رد شد گلها پژمردن، واي گلها مردن شاخه هاشون زير پا خم شد ابرا باريدن ، گلها پوسيدن روزگار من پراز غم شد وقتي رفتي باز هوا بد شد هرچي غم بود جلو پام سد شد اين دلم مرده بس كه آزرده بس كه غصه ي تورو خورده بي خبر مونده از همه رونده قاصدك خبر نياورده ديگه برگرد يا؟ ديگه بس كن يا؟ دل من از غصه داغون شد بي تو من خستم ، در هارو بستم همه جا برام يه زندون شد تو رفتيو : هرچي غم بود جلو پام سد شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/05/30ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
نياز نيازو تو خودم كشتم كه هرگز تا نشه پشتم زدم بر چهرهام سيلي كه هرگز وا نشه مشتم من آن خنجر به پهلويم كه دردم را نمي گويم به زير ضربه هاي غم نيفتد خم به ابرويم مرا اينگونه گر خواهي دلت را آشيانم كن من آن نشكستني هستم بيا و امتحانم كن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/25ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
یک نفر...
یک جایی.... تمام رویاهایش لبخند توست وزمانی که به تو فکر می کند احساس می کند که زندگی واقعا با ارزش است پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش که.... یک نفر... یک جایی... در حال فکر کردن به توست برگرفته از کامنت آقا سعید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/23ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
قصه ي بره وگرگ بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رويا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصه ي بره و گرگ كه چه جور اشنا شدن توي اين دشت بزرگ آخه شب بود ميدوني بره گرگ و نمي ديد بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد بره ي تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خرد بره باور نمي كرد گفت: شايد خواب مي بينه ولي ديد جاي دلش خالي مونده تو سينه بيا تا برا ت بگم تو همون گرگ بدي كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/14ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديكر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن است مثل تنها مردن |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/14ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
دلش نحيف و خسته بود *** چشماش به راه، ولي بسته بود *** تو فكرش با خاطر اون نشسته بود *** درسته كولي و سر شكسته بود *** تو زندون غريبه ها، غريب و دل شكسته بود *** حرفاش واسه مردم گنگ و سربسته بود *** ولي با تموم اين وجود شاهزاده ي قصه ي من *** وجودش واسه اون فقط زنده و خجسته بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/07ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
دل من يه روز به دريا زدورفت پشت پا به رسم دنيا زدو رفت زنده ها خيلي براش كهنه بودن خودشو تو مردها جا زدو رفت هواي تازه دلش مي خواست ولي خودشو توي غبارا زدو رفت دنبال كليد خوشبختي مي گشت خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت يه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توي شيشه فردا زدو رفت دفتر گذشته ها رو پاره كرد نامه فردا ها را تا زد و رفت به سرش هواي حوا زد ورفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/07ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
اما هنوز يه چيزي كم دارم حسي مث دلواپسي حس دوباره گم شدن يه جايي پشت بي كسي هنوز به فكر گفتنم به فكر زيرو رو شدن اما يه چيزي كم دارم براي قصه گو شدن مي خوام دوباره تب كنم گر بگيرم نفس نفس با يه ترانه گل كنم تاره بشم همين وبس اما يه چيزي كم دارم چيزي به رنگ چشم تو غم غريب يك سفر غم قشنگ چشم تو مي خوابم دوباره گم بشم تو كوچه هاي بچگي مي خوام منم تازه بشم اما براي عاشقي هنوز يه چيزي كم دارم تا ته خواب خوب تو قدم قدم بد مي آرم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/07ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
عقل و عشق سكان باد بان روح اند و در درياي جهان در حال حركت اند ، اگر سكان بشكند يا باد بان پاره شود ، كشتي جان ، ديگر نمي تواند به راه خود ادامه دهد بلكه گرفتار امواج مي شودتا اينكه شما را در جزيره اي در وسط دريا بياندازد . اگر عقل بر بدن چيره شود ، هوا هاي نفساني را در بند مي كشد . وگر نه هوا ها به صورت آتشي شعله ور در مي آيد و خود نيز فاني مي شود . پس بگذاريد جانتان به وسيله عقلتان از هواها بالا تر رود تا به جايي رسد كه شادمان شويد و دلتان وسعت يابد . جبران خليل جبران (از كتاب پيامبر) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/11ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
به كرم سبز بينديش. بيش تر زندگي اش را روي زمين مي گذراند ، به پرندگان حسد مي ورزد و از سرنوشت و شكلِ كالبدش خشمگين است . مي انديشد : من منفور ترينِ موجوداتم زشت ، كريه، و محكوم به خزيدن بر روي زمين . اما يك روز ، مادر طبيعت از كرم مي خواهد پيله اي بتند . كرم يكه مي خورد ... پيش از آن هرگز نساخته . گمان مي كند بايد گور خود را بسازد ، و آماده مرگ مي شود . هر چند از زندگي خود تا آن لحظه نا خشنود است به خدا شكوه مي برد : خدايا، درست زماني كه سر انجام به همه چيز عادت كردم ، اندك چيزي را هم كه دارم ، از من مي گيري. خود را نو ميدانه در پيله حبس مي كند و منتظر پايان مي ماند. چند روز بعد ، در مي يابد كه به پروانه اي زيبا تبديل شده .مي تواند به آسمان پرواز كند و بسيار تحسين اش كنند . از معناي زندگي و برنامه هاي خدا شگفت زده است . پائولو كوئليو ( از كتاب مكتوب) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/11ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
یه روز برفی پر از خاطره با کوله باری از عشق،تمنا نگاهی به آسمان و شکر ایزد نتونسم ازش دل بکنم نگاهم به نگاهش بود هوا خیلی سرد بود رفتیمو رفتیم جاده واسه ما خلوت بود یه روز پر از عاشقانه به آخر جاده رسیدیم لحظه خداحافظی نه نه نه نه نه ولی بهم قول دادیم باز این جاده رو تکرار کنیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/10/11ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
@کولیان چادر نشین چشمانت به کدامین زبان سخن می گویند که نگاهم را نمی خوانند؟@ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/10/10ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط علی وهابزاده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم برات تنگ شده
|
| پیوندهای روزانه |
|
آپلود آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 بهمن 1385 دی 1385 شهریور 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
پیش به سوی موفقیت |
| نویسندگان |
|
علی وهابزاده سیاه پوش |
|
RSS
|