تو كوچه باغ آسمون خودمو تنه ديدم
ديدم دلم خيلي گرفته
تو كوچه باغ كه بودم يهو تنهاييو ديدم
اونم تنها بود ولي نه به اندازه من
باهاش سر صحبتو باز كردم
ديدم از تنهاييش رازيه
آخه اون كه مثه ما آدم نيست كه بدونه تنهايي چيه
چيه به روز آدم مياره
تنهايي آخه بد درديه
آدم پيش آدما باشه
ولي باز تنها باشه
نوشته شده توسط علی وهابزاده در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 11:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نامه نویس اینو بنویس
عاشقی الان مزخرفه
بنویس هرکیو که بش دل می بندی
تورو یه روز فراموش می کنه
تورو از یاد می بره
بنوسی خر نشی عاشق بشی
عاشقی یه سرابه یه دروغه
اصلا دنیا دروغه
زندگی پوچه
بنویس عاشقی اما نداره
عاشقي چیه؟ عاشق كيه ؟
نامه نویس اینو بدون زندگیم خیلی بی رنگ شده
بدون دلم گرفته
خدا منو از یادش برده
گریه
گریه
گریه
نوشته شده توسط علی وهابزاده در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 11:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
كوچه
بي تو،مهتاب شبي بازاز آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال توگشتم،
شوق ديدارتو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
درنهانخانه جانم گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره پيچيد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي باهم آز آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فروريخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب وصحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد: تو به به من گفتي:
-( از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند براين آب نظركن ،
اب آيينه عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تافراموش كني ،چندي از اين شهر سفر كن)
با تو گفتم: (حذر از عشق)؟؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد.
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...
باز گفتم كه:(( تو صيادي و من آهوي دشتم))
تا به دام تودر افتادم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ، ناله تلخي زد وبگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيدكه:دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب وشبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني دگر از آن كوچه گذر هم...
بي تو، اما، به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم!
نوشته شده توسط علی وهابزاده در سه شنبه 1387/03/21 ساعت 3:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی دل گرفت و مرد هیشکی نبود ببینه اصلا چی شد چی نشد
نمیدونم آخرش چرا اینجوری شد؟
تو می دونی؟
وقتی دل بگیره گرفته هیشکی نمی تونه
تورو دوباره زنده کنه
نوشته شده توسط علی وهابزاده در پنجشنبه 1387/02/26 ساعت 3:12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گلواربه پايم شكستي
قلم زد نگاهت به نقش آفريني
كه صورتگري را نبود اين چنيني
پريزاد عشقو مهاسا كشيدي
خدا را به شور تماشا كشيدي
تو دونسته بودي چه خوش باورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي تاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه دریاب
قسم خوردي برماه كه عاشقتريني
توي جمع عاشق تو صادق تريني
همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاري ازون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه مهتاج نشستم
تو هرشام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه؟
هنوز شور عشقو به سر داري يا نه؟
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري
نوشته شده توسط علی وهابزاده در یکشنبه 1386/06/04 ساعت 11:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بي تو دردم اما خاموش
بي تو اشكم اما پر جوش
نكنه با اين همه عشق شدم از يادت فراموش
نوشته شده توسط علی وهابزاده در سه شنبه 1386/05/30 ساعت 3:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هرچي غم بود جلو پام سد شد
ماهو از نگاه من دزديد
ابری که از آسمون رد شد
گلها پژمردن، واي گلها مردن
شاخه هاشون زير پا خم شد
ابرا باريدن ، گلها پوسيدن
روزگار من پراز غم شد
وقتي رفتي باز هوا بد شد
هرچي غم بود جلو پام سد شد
اين دلم مرده بس كه آزرده
بس كه غصه ي تورو خورده
بي خبر مونده از همه رونده
قاصدك خبر نياورده
ديگه برگرد يا؟ ديگه بس كن يا؟
دل من از غصه داغون شد
بي تو من خستم ، در هارو بستم
همه جا برام يه زندون شد
تو رفتيو :
هرچي غم بود جلو پام سد شد
نوشته شده توسط علی وهابزاده در سه شنبه 1386/05/30 ساعت 1:35 بعد از ظهر موضوع پیش به سوی موفقیت | لینک ثابت
نياز
نيازو تو خودم كشتم
كه هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهرهام سيلي
كه هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلويم
كه دردم را نمي گويم
به زير ضربه هاي غم
نيفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي
دلت را آشيانم كن
من آن نشكستني هستم
بيا و امتحانم كن...
نوشته شده توسط علی وهابزاده در دوشنبه 1386/04/25 ساعت 9:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک نفر...
یک جایی....
تمام رویاهایش لبخند توست
وزمانی که به تو فکر می کند
احساس می کند که زندگی واقعا با ارزش است
پس هرگاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت را به خاطر داشته باش که....
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست
برگرفته از کامنت آقا سعید
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1386/04/23 ساعت 9:56 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
قصه ي بره وگرگ
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم
گم بشيم تو رويا ها قصه از غصه بگيم
بيا تا برات بگم قصه ي بره و گرگ
كه چه جور اشنا شدن توي اين دشت بزرگ
آخه شب بود ميدوني بره گرگ و نمي ديد
بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد
بره ي تنها رو گرگ به يه شهر تازه برد
بره تا رفت تو خيال گرگ پريد و اونو خرد
بره باور نمي كرد گفت: شايد خواب مي بينه
ولي ديد جاي دلش خالي مونده تو سينه
بيا تا برا ت بگم تو همون گرگ بدي
كه با نيرنگ و فريب به سراغم اومدي
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1385/11/14 ساعت 8:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديكر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم
وقتي او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1385/11/14 ساعت 8:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلش نحيف و خسته بود
***
چشماش به راه، ولي بسته بود
***
تو فكرش با خاطر اون نشسته بود
***
درسته كولي و سر شكسته بود
***
تو زندون غريبه ها، غريب و دل شكسته بود
***
حرفاش واسه مردم گنگ و سربسته بود
***
ولي با تموم اين وجود شاهزاده ي قصه ي من
***
وجودش واسه اون فقط زنده و خجسته بود
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1385/11/07 ساعت 5:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دل من يه روز به دريا زدورفت
پشت پا به رسم دنيا زدو رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مردها جا زدو رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
خودشو توي غبارا زدو رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زدو رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه فردا ها را تا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد ورفت
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1385/11/07 ساعت 2:15 بعد از ظهر موضوع پیش به سوی موفقیت | لینک ثابت
اما
هنوز يه چيزي كم دارم
حسي مث دلواپسي
حس دوباره گم شدن
يه جايي پشت بي كسي
هنوز به فكر گفتنم
به فكر زيرو رو شدن
اما يه چيزي كم دارم
براي قصه گو شدن
مي خوام دوباره تب كنم گر بگيرم نفس نفس
با يه ترانه گل كنم تاره بشم همين وبس
اما يه چيزي كم دارم چيزي به رنگ چشم تو
غم غريب يك سفر غم قشنگ چشم تو
مي خوابم دوباره گم بشم
تو كوچه هاي بچگي
مي خوام منم تازه بشم
اما براي عاشقي
هنوز يه چيزي كم دارم
تا ته خواب خوب تو
قدم قدم بد مي آرم...
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1385/11/07 ساعت 2:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عقل و عشق سكان باد بان روح اند و در درياي
جهان در حال حركت اند ، اگر سكان بشكند
يا باد بان پاره شود ، كشتي جان ، ديگر نمي تواند به راه خود ادامه دهد
بلكه گرفتار امواج مي شودتا اينكه شما را در جزيره اي در وسط دريا
بياندازد .
اگر عقل بر بدن چيره شود ، هوا هاي نفساني را در بند مي كشد .
وگر نه هوا ها به صورت آتشي شعله ور در مي آيد و خود
نيز فاني مي شود .
پس بگذاريد جانتان به وسيله عقلتان از هواها بالا تر رود
تا به جايي رسد كه شادمان شويد و دلتان وسعت يابد .
جبران خليل جبران (از كتاب پيامبر)
نوشته شده توسط علی وهابزاده در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 11:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به كرم سبز بينديش. بيش تر زندگي اش را روي زمين مي گذراند ، به پرندگان حسد مي ورزد
و از سرنوشت و شكلِ كالبدش خشمگين است .
مي انديشد : من منفور ترينِ موجوداتم زشت ، كريه، و محكوم به خزيدن بر روي زمين .
اما يك روز ، مادر طبيعت از كرم مي خواهد پيله اي بتند . كرم يكه مي خورد ... پيش از آن هرگز نساخته . گمان مي كند بايد گور خود را بسازد ، و آماده مرگ مي شود .
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه نا خشنود است به خدا شكوه مي برد : خدايا، درست زماني كه سر انجام به همه چيز عادت كردم ، اندك چيزي را هم كه دارم ، از من مي گيري.
خود را نو ميدانه در پيله حبس مي كند و منتظر پايان مي ماند.
چند روز بعد ، در مي يابد كه به پروانه اي زيبا تبديل شده .مي تواند به آسمان پرواز كند و بسيار تحسين اش كنند . از معناي زندگي و برنامه هاي خدا شگفت زده است .
پائولو كوئليو ( از كتاب مكتوب)
نوشته شده توسط علی وهابزاده در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 7:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یه روز برفی
پر از خاطره
با کوله باری از عشق،تمنا
نگاهی به آسمان و شکر ایزد
نتونسم ازش دل بکنم
نگاهم به نگاهش بود
هوا خیلی سرد بود
رفتیمو رفتیم
جاده واسه ما خلوت بود
یه روز پر از عاشقانه
به آخر جاده رسیدیم
لحظه خداحافظی
نه نه نه نه نه
ولی بهم قول دادیم
باز این جاده رو تکرار کنیم
نوشته شده توسط علی وهابزاده در دوشنبه 1385/10/11 ساعت 10:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
@کولیان چادر نشین چشمانت به کدامین زبان سخن می گویند که نگاهم را نمی خوانند؟@
نوشته شده توسط علی وهابزاده در یکشنبه 1385/10/10 ساعت 4:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خوشرويى ريسمان دوستى ست .
به هنگام قدرت ، بر دشمنت ببخشاى ! به سپاس نيرومندى خويش .
بهترين پارسايى ها، پارسايى پنهان است .
مستحباتى كه به واجبات زيان رسانند، وسيله تقرب بنده به خدا نمى شوند.
ثروت ، ماده شهوت هاست .
نفس ، گاهى ، گامى است كه انسان به سوى نيستى بر مى دارد
كسى كه فروتنى كند، بر يارانش مى افزايد.
هر ظرفى ، به آن چه در اوست ، پر مى شود، جز ظرف علم كه وسعت مى گيرد.
از خدا بترسيد! هر چند كه كم باشد.
ميان خود و خدا پرده اى قرار بده ! هر چند كه نازك باشد.
هر چند نيرو فزونى گيرد، شهوت كاستى پذيرد.
برترين كارها، كاريست كه نفس را به اكراه از آن بر انگيزى .
دوستى كم و پايدار نيكوتر است تا زياد اندوه بار.
كسى را كه خصلتى نيكوست ، در انتظار ديگر خصلت هاى او باشيد.
آن كه با پادشاه همنشينى دارد، همانند كسى است كه بر شير سوار است مورد غضب ديگرانست و موضع خطر خود را نيز بهتر از ديگران مى شناسد
نوشته شده توسط علی وهابزاده در شنبه 1385/10/09 ساعت 6:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بنويس نامه نويس
اگه عاشقانه نيس حرف هاي بهتر بنويس
اگه خندش مي گيره گريه مو از سر بنويس
بنويس نامه نويس
بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه
بنويس پاكي من، پاكيه نور وشبنمه
بنويس قصه عاشقيم زياده ولي كاغذام كمه
بنويس نامه نويس
بنويس انقدر تو رو مي خوام كه شمردني نيس
بنويس اون لوس كردناشو واسه منو يادش نيس
نمي دونم،شايد قصه عاشقيمونو يادش نيس
نامه نويس اينو واسش بنويس
كه عشق من به اون هميشگيس
نوشته شده توسط علی وهابزاده در پنجشنبه 1385/06/30 ساعت 5:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
راه عشق سخت است و دشوار هنگامي که عشق تو را به اشارتي فرا
مي خواند رهرو عشق باش عاشق شو تيغ هاي نهفته عشق تو را
خسته مي کند نواي عشق چنان تند باد شمال در باغ روياهاي تو را
اشفته مي کند اما عاشق شو.
نوشته شده توسط علی وهابزاده در چهارشنبه 1385/06/15 ساعت 5:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت